بارانباران، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات باران کوچولو

اولین برف زندگی آتریسا

عسلم امروز شنبه و ٦ اسفنده و اولین باریه که بعد از تولدت داره برف میاد. توالان سه ماه و8 روزته  از لامپ یا نور خیلی خوشت می یاد و با صدای بلند خوشمل می خندی فقط نمیدونم جرا زیاد می ترسی حتی اگه کسی عطسه کنه، یا بلند بخنده یا حرف بزنه می ترسی .قربونت برمممممممممممم نازنازی مامان. ...
2 آذر 1391

یادداشت های مامانی واسه دختر خوشملم

انگیزه زندگیم  باران جان الان که دارم این یاداشتو واست می نویسم سه مهره و تو الان هشت ماهته(توی شکم مامانی) و یک شنبه است. راستی امروز دوباره آزمایش دادم، (چون تو ازمایش قبلی قندم بالا نشون داده بود و دکتر ناطقی گفت باید این ازمایش تکرار بشه) چقدر غصه خوردم وقتی دکترمنو ترسوند گفت قندت خیلی بالاست، گفت این ازمایش باید تکرار بشه و اگه قندت مثل این ازمایش بالا بود که با رژیم هم قابل درمان نیست وباید تحت نظرما و با امپول باید قندتو بیاریم پایین  )و چقدر زجرکشیدم وقتی این ازمایشو انجام دادم چهار بار به فاصله یک ساعت ازم خون گرفتن خیلی زجرآور بود از ساعت هشت رفتم تا ساعت ١١:٣٠، بعد از اون من اومدم خونه، ص...
2 آذر 1391

آتریسا و ماه رمضان نود

امید زندگیم باران جان ماه رمضونه من و تو تا حالا یازده روزه که روزه بودیم، امروز ٢١ مرداده سال ٩٠ و من هفت ماهمه، هوا هم خیلی گرمه من باید هر شب برم حمام وگرنه از گرما میمیرم و راستی کمرم هم خیلی درد می کنه آخه شکمم بزرگ شده دیگه احساس می کنم کمرم توانایی اون شکم رونداره ،دلم خیلی واست تنگ شده  دلم می خواد هر چه زودتر این دوره نه ماه تمام بشه، دوست دارم عزیزم. ...
2 آذر 1391

سه ماه وشانزده روزگیت

عزیزم امروز ١٣ اسفنده و روز شنبه  و تو سه ماه وشانزده روزته، من و خاله معصومه و دایی سلمان امروز تو رو بردیم دکتر. البته خاله معصومه روز سه شنبه واست ساعت ١١نوبت گرفته بود، ولی  ما ساعت ١١:٣٠رسیدیم و چون دیر رسیدیم مجبور شدیم تا ساعت ١ بشینیم تا اونایی که زودتر اومده بودن برن داخل، بلاخره نوبتمون شد دکتر گفت وزنت عالی نیست (٥کیلو ٣٥٠ بودی) الهی قربونت برم نمی دونم چکار کنم که وزنت زیاد بشه در کنار شیر خودم شیر خشک هم بهت میدم ولی باز لاغری، خوشبختانه دور سرت ٣٩ بود دکتر گفت دور سرت خوبه، و یک ازمایش ادرار واست نوشت و گفت شیر خشکتو زیادتر بهت بدم. راستی مامان بزرگت زنگ زد گفت امروزعقیقهتو دادم ،و به بیست خانواده رسید. ...
2 آذر 1391

یادداشت مامانی واسه آتریسایی

دختر نازم الان که دارم این یادداشت واست می نویسم ساعت یک شب و ١٦ مهره و کم کم داریم به تولدت نزدیک  می شیم، راستی عمه فهیمه هم باردار شده  نمی دونم دو ماه یا سه ماه داره فکر کنم بچه اون پسره. راستی امروز هم رفتیم بیرون و روی هم رفته خوش گذشت (قلات سر باغ یکی از دوستای حاجی کهزاد). و راستی کلاس زایمان در آب  هم تو این هفته چهارشنبه رفتم تازه جلسه اولش بود و فقط حرف زد. دوستتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم ناز نازییییییییی مامانی .   ...
2 آذر 1391

مامان مریض شد

دختر گلم باران جونم الان که دارم این یادداشتو واست می نویسم ١ آبان و توی بیمارستانم از دیشب تا الان آخه فشارم بالاست ،و دکترمی گه  ...
2 آذر 1391

15 مرداد90

عسل  مامانی راستی ١٥ مرداد هم جواب ازمایش زهرا دایی جون و دایی سلمان رو دادن که گفتن می تونند با هم ازدواج کنند حالا بگذریم عصری من و خاله لیلا  رفتیم برات کلی لباس خریدیم و نمی دونم چرا سرم گیج می رفت دیگه مجبور شدم بشینم و خاله لیلا خودش جق جقه ها رو انتخاب کرد و کلی طول کشید تا حساب کرد  و دایی سلمان هی دعوامون می کرد چرا نمی یایدو طولش میدین. ...
2 آذر 1391

کچل شدن آتریسا

آتریسا یا باران کوچولوی من برای اولین بار کچلت کردیم.البته بابات و دایی سلمان این کار رو برات انجام دادن.  اینم عکست عجیییییییییییییییییییییییییییییییییییجم     ...
2 آذر 1391

عکس کادوها

  کادوی دایی علی (البته علاوه بر این بع بعی یه چک پول صد هزاری هم دادن) دست دایی علی درد نکنه کادوی سکینه جون(دختر عموی مامان) کادوی ابوالفضل کوچولو کادوی علیرضا جون جعبه کادوی رضا جون اینم کادوی رضا جون به اضافه چک پول 50هزارتومانی کادوی تولد فاطمه جون دختر عموی مامان کادوی میلاد جون کادوی مریم کوچولو دختر عموی مامان کادوی سکینه و زهرا جون دختر عموی مامان کادوی فاطمه جون دختر خاله ی مامان کادوی معصومه دختر عموی مامان کادوی خاله لیلا عمه زهرا و مامان بزرگت(پدری) هم 50000توم...
2 آذر 1391